+ - x
 » از همین شاعر
1 تهمینه
2 صلح کل
3 تباهی
4 دو نیمه سیب
5 حکایت
6 هفتاد و دو تیغ
7 کفران
8 زمستان کابل
9 قصه سنگ و خشت
10 پیوند

 » بیشتر بخوانید...
 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند
 انت روائح رند الحمی و زاد غرامی
 من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری
 پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
 صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
 دود دل ما نشان سوداست
 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
 در میان ظلمت جان تو نور چیست آن
 من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

بازی
دخترم! مکن بازی، بازی اشکنک دارد
بازی اشکنک دارد، سرشکستنک دارد
هم به زور خود برخیز، هم به پای خود بشتاب
رهروش نمی گویند هرکه روروک دارد
از لباس جانت هم یک نفس مشو غافل
این لباس تو زنجیر، آن یکی سگک دارد
گفته ای چرا زهرا تا سحر نمی خوابد
این گناه زهرا نیست، بسترش خسک دارد
گفته ای چرا قربان پابرهنه می گردد
کفش نو اگر دارد، اجمل و اَثَک دارد
آری، از درشت و ریز هر که را دهد سهمی
آسمان دغلکار است، آسمان الک دارد
آب ما و این مردم رهسپار یک جو نیست
آن یکی شکر دارد، این یکی نمک دارد
خانه شان مرو هرگز، خانه شان پُر از لولوست
نانشان مخور هرگز، نانشان کپک دارد


کودکم ولی انگار خطّ من نمی خواند
او به حرف یک شاعر روشن است شک دارد
می رود که با آنان طرح دوستی ریزد
می رود کند بازی، گرچه اشکنک دارد

مشهد آذر 1379


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *