+ - x
 » از همین شاعر
1 صلح کل
2 از دل جنگل انبوه ...
3 زمستان کابل
4 بازی
5 آشتی
6 میلاد
7 حکایت
8 منگنه
9 شرمندگی
10 بازگشت

 » بیشتر بخوانید...
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 ساقیان سرمست در کار آمدند
 قصیده ی نور
 اجرام که ساکنان این ایوانند
 سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود
 صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
 بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستم
 الا فی الغشق تشریفی و عیدی
 به حریم جان بیایی که ترن ترن ترانی
 بهار را باور کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وقت است تا دوباره بچسپند چون کنه
لت خوردگان پهنة میدان بر این تنه
دست شکسته شان به گدایی دراز شد
زان پس که رفت از کف این قوم، گردنه
اینان به رنگ بودنه بازان ِ باخته
ما خلق ِ بی نصیب، به کردار بودنه
بازی تمام گشته و بازیگران آن
هریک پناه برده به دامان یک ننه
بازی تمام گشته، ولی ما نشسته ایم
در انتظار خُردشدن زیر منگنه
یعنی به جرم روشن آهنگران بلخ
بر دار گشته مسگر بازار میمنه
چشم سپید ماست به صبحی که بردمد
آن سان که هست دیدة بندی به روزنه
زین سوی متّهم به گدایی و لودگی
زان سوی نامزد به دروغ و مداهنه
امّا در این معامله در حیرتم که ما
از روغن که ساخته ایم آش و اشکنه
نی رخت حلّه داشته ایم و نه فرش خز
نی قصر زرنگار و نه ایوان آینه
در مطبخ هزار کس آتش نهاده ایم
تا وارسد به سفرة ما نان و گندنه
این پلکان مرمر و صحن رخام نیست
این استخوان ماست به هر کوی و پرکنه
نفرینی زمینیم، پس بی سبب نبود
هم وزن با فراعنه آمد افاغنه
از اسپ هرکه افتد، افتد ز اصل نیز
از قلّه هرکه غلتد، غلتد به دامنه

توضیح: این شعر از سال ۷۹ بوده هرچند شاید بعضی بیت هایش برای امروز هم کاربرد داشته باشد.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *