+ - x
 » از همین شاعر
1 شطرنج
2 پیوند
3 اُحُد (3)
4 منگنه
5 از دل جنگل انبوه ...
6 حکایت
7 آدم آهنی
8 پیوند
9 شهر من
10 هفتاد و دو سر

 » بیشتر بخوانید...
 رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم
 باز چون گل سوی گلشن می روی
 فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند
 بوسه گاه رحمت
 آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای
 گر یک سر موی از رخ تو روی نماید
 نهان شدند معانی ز یار بی معنی
 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
 می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید
 آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاقبت با ناله سودا می شود آهی که نیست
زیر گام ما به منزل می رسد راهی که نیست
از کرامت های بسیارت همین ما را رسید
شاخة خشکی که هست و دست کوتاهی که نیست
خوب می دانیم و می دانی که چندین سال قحط
آبمان در کاسة سر دادی از چاهی که نیست
آخر امّا صبر کن، ای آسمان! خواهی شنید
نور صد خورشید می گیریم از این ماهی که نیست
دست اگر آن دست دیروزین ما باشد که هست
باز هم گندم برون می آرد از کاهی که نیست
کُشتة خود می شود این ایل، حتّی در شکست
تا نبندد چشم امّیدی به خونخواهی که نیست

بهار 1371


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *