+ - x
 » از همین شاعر
1 زمستان کابل
2 عمو زنجیر باف
3 درخت
4 غدیر
5 قصه سنگ و خشت
6 تهمینه
7 هفتاد و دو سر
8 بازگشت
9 پیوند
10 چند رباعی

 » بیشتر بخوانید...
 چو در رسید ز تبریز شمس دین چو قمر
 جنگجوی پیر
 مرگ پرنده
 من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون
 ای ز بگه خاسته سر مست مست
 ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
 فرست باده جان را به رسم دلداری
 قلت له مصیحا یا ملک المشرق
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاقبت با ناله سودا می شود آهی که نیست
زیر گام ما به منزل می رسد راهی که نیست
از کرامت های بسیارت همین ما را رسید
شاخة خشکی که هست و دست کوتاهی که نیست
خوب می دانیم و می دانی که چندین سال قحط
آبمان در کاسة سر دادی از چاهی که نیست
آخر امّا صبر کن، ای آسمان! خواهی شنید
نور صد خورشید می گیریم از این ماهی که نیست
دست اگر آن دست دیروزین ما باشد که هست
باز هم گندم برون می آرد از کاهی که نیست
کُشتة خود می شود این ایل، حتّی در شکست
تا نبندد چشم امّیدی به خونخواهی که نیست

بهار 1371


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *