+ - x
 » از همین شاعر
1 موعظه
2 چند رباعی
3 اُحُد (3)
4 پیوند
5 تباهی
6 بازگشت
7 از دل جنگل انبوه ...
8 هفتاد و دو سر
9 آن دست ِ دیروزین
10 تهمینه

 » بیشتر بخوانید...
 شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
 هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام
 حافظ
 ایا ساقی تویی قاضی حاجات
 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
 یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد
 کاهل و ناداشت بدم کام در آورد مرا
 بیا از من بگیر آن دیر ساله

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

از دل جنگل انبوه، مرا می خواند
کسی از آن طرف کوه، مرا می خواند
راوی از رایحة گل نَفَسش آکنده است
خبر این بار خبر نیست، بهاری زنده است
آب ِ واریخته از کوزه، به ظرف آمده است
و روایتگر ما باز به حرف آمده است
همه ققنوسیم، خاکستر ما می گوید
فصل کوچ است، روایتگر ما می گوید

بی خبر یک شب از این همهمه بر می گردم
فصل کوچ است، به سوی رمه بر می گردم
و خداحافظی از صحن حرم خواهم کرد
زحمتی هست به دوش همه، کم خواهم کرد
کوچه از چارق پُرپینه تهی خواهدشد
کودک از وحشت دیرینه تهی خواهدشد
یادگار سفرم آنچه به جا خواهدماند،
یک دو بیتی است که در یاد شما خواهدماند

از برادر گله، بگذار فراموش کنم
صحبت از فاصله، بگذار فراموش کنم
یاد من باشد از این باغ، اناری چیدم
و گُل از دامن رنگین بهاری چیدم
یاد من باشد از این کوچه دری وا می شد
صبح ِ لبخندی از این پنجره پیدا می شد
یاد من باشد از آن روز، از آن جادة سرد
و صدایی که چنین گفت : برادر برگرد...
یاد من باشد و باشد گله دیگر نکنم
با برادر سخن از فاصله دیگر نکنم

خانه دیوار ندارد مگر آن جا، ای دوست!
روزه افطار ندارد مگر آن جا، ای دوست!
دو سه گامی به سحر مانده، بیا برگردیم
و پدر چشم به در مانده، بیا برگردیم
بیمناکم که بدِ حادثه تکرار شود
درِ برگشت به روی همه دیوار شود
بیمناکم که در این کوچه بمانم تا مرگ
و غزل های غریبانه بخوانم تا مرگ
بیمناکم که فراموش کنم خانة خویش
خو بگیرم به غزل های غریبانة خویش
بیمناکم در و دیوار، جوابم بکند
بروم، دست سپیدار جوابم بکند
بیمناکم پدر پیر، مرا نشناسد
وارث خستة پامیر، مرا نشناسد
بیمناکم که سپیدار نباشد دیگر
و نشان از در و دیوار نباشد دیگر
بیمناکم، پدر پیر... بله می دانم
ارث ِ بی وارث پامیر... بله می دانم

گفت راوی : خبر از ارث پدر هیچ مپرس
گورِ بی فاتحه ای هست و دگر، هیچ مپرس
از دل جنگل انبوه، تو را می خواند
کسی از آن طرف کوه، تو را می خواند

بهمن 1370 فروردین 1371


تا کنون ۳ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

سید صابر:

سلام آقای کاظمی. به لطف وبلاگ جناب آقای برقعی به اینجا ورود پیدا کردم. نظر بلند و ذهن پویای شما در برقراری ارتباط با استعاره ها و کنایه ها نشان از روح آزاد و البته دردمند شما دارد که بسیار قابل ستایش است. موفق و موید باشید




عابد بهاروند:

سلام کاظم جان زبان فارسی به شما افتخار میکند و شعر فارسی نیز. شعر هایت خوب تا آخر نتوانستم بخوانم چون به همراه آن هم بغض در گلو راه نفس را میبندد هم اشک آدم جاری میشود.




امینی:

خیلی عالی است از خدای متعال مسئلت می نمایم که این حس و حال را از شما نگیرد چنان که برخی از شاعران ما غربی و فرنگی شدند و دیگر شعر شان چنگی به دل نمی زند




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *