+ - x
 » از همین شاعر
1 چند رباعی
2 موعظه
3 پیوند
4 کندو
5 بازگشت
6 زمستان کابل
7 منگنه
8 تهمینه
9 آن دست ِ دیروزین
10 حکایت

 » بیشتر بخوانید...
 دیده ها شب فراز باید کرد
 در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
 مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
 نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری
 گر آتش دل بر زند، بر مؤمن و کافر زند
 ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
 تا راه قلندری نپویی نشود
 قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
 ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زبان شکر، سستی کرد محصول فراهم را
و آخر آسمان واپس گرفت از ما همین کم را
در این گندم، نمی دانم کدام ابلیس مخفی شد
که قابیل مجسّم کرد فرزندان آدم را
من این فصل تباهی را از آن هنگام حس کردم
که مسجد نیز پنهان کرد در خویش ابن ملجم را
و سقّایان این امّت خداشان تشنه کُش سازد
بر اسماعیل و هاجر نیز بستند آب زمزم را
جدا کردند دست از شانه های ما همان قومی
که می بستیم روزی شانه های زخمی هم را
به جُرم هفت خوان قربانی نامردمی گشتن ...
نکُشت این چاه، ننگ آن برادر کُشت، رستم را

خرداد 1372


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *