+ - x
 » از همین شاعر
1 شرمندگی
2 هفتاد و دو سر
3 آمد و رفت
4 اُحُد (3)
5 عمو زنجیر باف
6 بازی
7 آشتی
8 اسفندیار
9 پیوند
10 کفران

 » بیشتر بخوانید...
 ز رویت دسته ی گل می توان کرد
 مگردان روی خود ای دیده رویم
 منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم
 امروز جمال تو سیمای دگر دارد
 اندک اندک راه زد سیم و زرش
 دل خون خواره را یک باره بستان
 ز قند یار تا شاخی نخایم
 بیا تا کار این امت بسازیم
 مهتاب برآمد کلک از گور برآمد
 فعل نیکان محرض نیکیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آسمان برف و مه و صاعقه را کرده گسیل
یا خدا مرگ فرستاده به مرد و زن ایل؟
جان موجود ستانیده مگر بویحیی َ
صور موعود دمانیده مگر اسرافیل
میخ می کوبد بر کلّة کوه این تندر
سنگ می روبد از دامن صحرا این سیل
طبل ِ رعد است شرربار، که گوید اژدر؟
سنگ و کوه است نگونسار، که گفت آمد پیل؟
چیست این مرگ ِ معلّق که نه زخم است و نه زهر
نه جذام و تب و طاعون و از این قسم و قبیل
چیست این چشمة شیرین بهشتی که بر آن
زخم ِ یک تیشه و صد کوهکن افتاده قتیل
کیست این قوم که بعد از گذر سنگ و صلیب
کم کمک بر در کندوی عسل بسته دخیل
زندگانی همه در کهف عدم تبعیدی
مردگانی شده بر دامن هستی تحمیل
کفن مرده برون کرده که نفرین به حسود
چَپَن ِ زنده گرو داده که لعنت به بخیل
قصرها ساخته بشکوه که چشم همه کور
قصرها ساخته، امّا همه در معبر سیل

ای شمایان عَلَم ِ گورِ کسان برده به دوش
آنچنانی که بَرَد نعش برادر، قابیل
خوش چه بالید بدین رایت ِ بادآورده؟
استخوان می شکند عاقبت این بارِ ثقیل
نتوان خورد از این میوه مگر هستة تلخ
نتوان ساخت از این شاخه مگر دستة بیل
تیغ ِ کرّار چه بندد به کمر آن که به عمر
نتواند نهد آتش به کف دست عقیل
حج ّ و گلزار چه خواهد کند آن بی سر و پا
که نبرده است به قربانگه شوق اسماعیل
دین اگر هست، برآرندة دَیْنی باشید
دل چه بندید بدین صوم و صلاة و ترتیل؟
قومی از سفرةتان سیلی محرومی خورد
رنگ ِ رخساره گواه است، چه حاجت به دلیل؟
وحشیان! این جگر سوختة مردان است
که کند شام و سحر سفرةتان را تکمیل
نیست جز اشک ِ بلادیدة پایین دستان
کاب و رنگ ده بالای شما راست کفیل
خون ِ صد حلق ِ جوانمرگ بریزد بر خاک
تا که بر شاخه چنین سرخ شود سیب و شلیل
ای بشر! سرخی سیبت نفریبد، هشدار!
تا به کی آتش دوزخ بنهی در زنبیل؟
نزدی جان گرانمایه به آب و آتش
می کنی دعوی همسنگی موسی و خلیل؟
گُل ِ خورشید مبین گردِ تو چرخنده و رام
منتظر باش که کورت بکند این قندیل
و از آن آب که امروز به شیر اندازی
برود گلّة بارآور فردات به سیل

شاعر! این موعظه در گوش ِ که می ریزی مفت؟
مردمی از دهن آماده و از گوش علیل؟
مردمانی که بزرگند چنان دیو سپید
وز نژادند همانند سگ گلّه اصیل
چنگ آن گونه به دنیا زده اند از دل و جان
که نخواهد شنود گوش ِ کسی بانگ ِ رحیل
عجبی نیست از این مردم ِ چسپیده به خاک
که بمانند و برآید نفس ِ عزرائیل
و عجب نیست که در غیبت شیران خدا
قاضی شهر شود گاو بنی اسرائیل
خواهد آخر بَرَد این طایفة ریش فروش
کاسه از سائل و زاد سفر از ابن سبیل

حیف شد، فصل فلک تازی آدم ها رفت
آدمک ها همه ماندند زمینگیر و ذلیل
قوم ِ موسی پی سیر و عدسی سرگردان
قوم ِ فرعون شناکرده گذشتند از نیل
دیگر از بندة بیچاره نیاید کاری
ای خدا! این تو و این کعبه و این لشکر فیل

فروردین 1375


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *