+ - x
 » از همین شاعر
1 قصه سنگ و خشت
2 از دل جنگل انبوه ...
3 حکایت
4 زمستان کابل
5 صلح کل
6 دو نیمه سیب
7 کفران
8 تهمینه
9 تباهی
10 گل سرخ غربت

 » بیشتر بخوانید...
 آزادی
 بنمای رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
 قامت من اندکی خم گشته است
 بانگ آشنایی
 لبخند در سکوت تو در بند می شود
 سپیده دم بدمید و سپیده می ساید
 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
 سوار نور
 رازی میان سینه ء من خار گشته است
 ز مهجوران نمی جویی نشانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای ابرِ سردکوش ِ زمستان! در کیسه دریده چه داری؟
باز آمدی چه سرب و چه سنگی بر شهرِ بی سپیده بباری؟
ای ماه، محرم ِ شب ِ این شهر! یک دم نقاب ابر برافکن
تا شهریان ِ خفته به یخ را در کوچه و گذر بشماری
یخ بسته شد نفس به گلو هم، خون ِ کسان به کوچه و جو هم
آن سوی ِ کوه ِ ساکت و سنگی ای آفتاب! گرم ِ چه کاری؟
کودک نشست و اسپک چوبی سوزانده اجاق ِ تهی شد
مردان هنوز بر سر چالش، مردان هنوز گرم ِ سواری
گفتند; برف شعرِ سپید است، یا نقل آستانه عید است
این ها به یمن ِ خون شهید است، زن گفت ; خون ِ شوهرم، آری!
می گفت ; جای برف چه می شد ای آسمان ستاره بپاشی
تا یک بغل ستاره بریزم یک امشبی میان بخاری
تا یک بغل ستاره روشن مرگ ِ لجوج را بفریبد
تا خواب ِ نان گرم ببینند این کودکان خفته به خواری
تا خواب روز عید ببینند، تصویر یک شهید ببینند
در جشن ِ بی سرودِ گل سرخ، در دشت ِ لاله های بهاری

رفتار سرد برف شب و روز برخورد گرم سرب نهانسوز
این است تا رسیدن نوروز تقدیرِ شهرِ سوخته، باری
آبان 1375


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *