+ - x
 » از همین شاعر
1 تهمینه
2 تباهی
3 بازی
4 اسفندیار
5 هفتاد و دو تیغ
6 قصه سنگ و خشت
7 از دل جنگل انبوه ...
8 منگنه
9 منگنه
10 کندو

 » بیشتر بخوانید...
 عشق تو از بس کشش جان آمده
 قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
 روزن دل! آه چه خوش روزنی
 ما که باده ز دست یار خوریم
 مدارم یک زمان از کار فارغ
 کوکنار
 زمین به قبرستان منتهی می شود
 شب
 اگر دانا دل و صافی ضمیر است
 راست بودم من زمانی، گشته ام حالا کجک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کودکی آمده، از من طلب نان دارد

کودک این مرتبه ناآمده دندان دارد

من نمی دانم از دیدن من حیران است

یا گرسنه است که انگشت به دندان دارد

او هم آواره است، بی مدرک و بی ماهیت است

پس عجب نیست اگر وضع پریشان دارد

با همه کودکی اش حال مرا می فهمد

و به این سفره بی مائده ایمان دارد

رگی از جانب هندوی تخیّل برده است

رگی از جانب رندان خراسان دارد



آه، این کودک یک روزه به راه افتاده است

نرم نرمک هوس دفتر و دیوان دارد

جامه ای از وزن می خواهد از این ناموزون

گوئیا شرمی از این حالت عریان دارد

گر ضعیف است و قوی، حاصل بیتابی ماست

و همین بس که نفس می کشد و جان دارد



می شود خلق خدا را به سر کار نهم؟

کودک من غزلم باشد؟ امکان دارد!

بر سر این شاعر بیچاره چه خاکی بکند؟

غزلی آمده از من طلب جان دارد


مشهد 4 آذر 82


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *