+ - x
 » از همین شاعر
1 حکایت
2 گل سرخ غربت
3 منگنه
4 بازی
5 پیوند
6 پیوند
7 صلح کل
8 سیب
9 آمد و رفت
10 کفران

 » بیشتر بخوانید...
 تن کهنه قصر بلخم
 بیا جانا که امروز آن مایی
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 بیا زرتشت
 یارب دردی که ناله آغاز کنم
 هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه
 در عشق هر آنک شد فدایی
 مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن
 آواز آبشار
 فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برخیز و قصّة دگری سر کن، ای قصّه گوی شوکت دیرینه!

کوتاه کن حکایت رستم را، باری بگو حکایت تهمینه

ای ماه خوش نصیب سمنگانی! یک صفحه داشت دفتر اقبالت

آن شب که گیسوان تو شد شانه، آن شب که دست های تو شد خینه

دیگر سکوت بود و سیاهی بود، امید بود و چشم به راهی بود

با غنچه ای شکفته به تنهایی، با گوهری نهفته به گنجینه

دیگر نه نامه ای و نه پیغامی، یا دیدن مسافری از بامی

نه رخت تازه دوخته ای در بر، نه چهره ای مقابل آیینه

بستی امید تا که نهالت را آن تکدرخت پیر به بر گیرد

آری، گرفت، لیک به دشت کین، با دشنه ای که کاشت بر آن سینه

دیگر حماسه بود و خطر پی هم، میدان ِ باز و هیمنة رستم

در خانه ای تکیده و تنها هم یک شمعدان شکست و یک آیینه

ای ماه نامراد سمنگانی! خود دست ِ مهر جانب او بردی،

اینک بگو چگونه توانی داشت در دل ز قاتل پسرت کینه؟


خرداد 1378


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *