+ - x
 » از همین شاعر
1 چند رباعی
2 از دل جنگل انبوه ...
3 قصه سنگ و خشت
4 کفران
5 هفتاد و دو تیغ
6 دو نیمه سیب
7 صلح کل
8 شرمندگی
9 گل سرخ غربت
10 اُحُد (3)

 » بیشتر بخوانید...
 اعتماد
 یوسف آخرزمان خرامان شد
 گر زان که نه ای طالب جوینده شوی با ما
 سر بزن
 ای امتان باطل بر نان زنید بر نان
 مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
 چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما
 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آی دوزخ سفران! گاه دریغ آمده است

سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است

طعمة تلخ جحیمید گلوگیر شده

چرک زخمید – که کوفه است – سرازیر شده

فوج فرعونید یا قافلة قابیلید

ننگ محضید، ندانم ز کدامین ایلید

ره مبندید که ما کهنه سواریم، ای قوم!

سر برگشت نداریم، نداریم ای قوم

حلق بر نیزه اگر دوخته شد، باکی نیست

خیمه در خیمه اگر سوخته شد، باکی نیست

خیمه تشنه است، نه تشنه است، گلاب آلوده است

سجده بیمار، نه بیمار، شراب آلوده است

ره مبندید که ما کهنه سواریم، ای قوم

سر برگشت نداریم، نداریم ای قوم

شعله گر افسرد، خاکستر ما خواهد رفت

تن اگر خفت به صحرا، سر ما خواهد رفت

راه سخت است، اگر سر برود نیست شگفت

کاروان با سر رهبر برود، نیست شگفت

تن به صحرای عطش سوخته، سر بر نیزه

بر نمی گردیم زین دشت، مگر بر نیزه

تشنه می سوزم با مشک در این خونین دشت

دست می کاریم تا مرد بروید زین دشت

آی دوزخ سفران! گاه سفر آمده است

سر بدزدید که هفتاد و دو سر آمده است.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *