+ - x
 » از همین شاعر
1 بازی
2 زمستان کابل
3 هفتاد و دو سر
4 بازگشت
5 آن دست ِ دیروزین
6 دو نیمه سیب
7 منگنه
8 پیوند
9 آینگی
10 تهمینه

 » بیشتر بخوانید...
 افتاده ایم مثل دو تا دست روی هم
 پندار
 از جرم گل سیاه تا اوج زحل
 مستان می ما را هم ساقی ما باید
 صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
 فردای دیروزین
 قصه های تلخ
 ای زیان و ای زیان و ای زیان
 دانشگاه
 خامشی ناطقی مگر جانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آی دوزخ سفران! گاه دریغ آمده است

سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است

طعمة تلخ جحیمید گلوگیر شده

چرک زخمید – که کوفه است – سرازیر شده

فوج فرعونید یا قافلة قابیلید

ننگ محضید، ندانم ز کدامین ایلید

ره مبندید که ما کهنه سواریم، ای قوم!

سر برگشت نداریم، نداریم ای قوم

حلق بر نیزه اگر دوخته شد، باکی نیست

خیمه در خیمه اگر سوخته شد، باکی نیست

خیمه تشنه است، نه تشنه است، گلاب آلوده است

سجده بیمار، نه بیمار، شراب آلوده است

ره مبندید که ما کهنه سواریم، ای قوم

سر برگشت نداریم، نداریم ای قوم

شعله گر افسرد، خاکستر ما خواهد رفت

تن اگر خفت به صحرا، سر ما خواهد رفت

راه سخت است، اگر سر برود نیست شگفت

کاروان با سر رهبر برود، نیست شگفت

تن به صحرای عطش سوخته، سر بر نیزه

بر نمی گردیم زین دشت، مگر بر نیزه

تشنه می سوزم با مشک در این خونین دشت

دست می کاریم تا مرد بروید زین دشت

آی دوزخ سفران! گاه سفر آمده است

سر بدزدید که هفتاد و دو سر آمده است.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *