+ - x
 » از همین شاعر
1 غدیر
2 زمستان کابل
3 میلاد
4 شرمندگی
5 شطرنج
6 تباهی
7 آدم آهنی
8 کفران
9 پیوند
10 بازگشت

 » بیشتر بخوانید...
 تا بر لب من آه شرر باری هست
 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
 یارم چو قدح به دست گیرد
 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
 وقتی که شعر وسوسه انگیز می شود
 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
 در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین
 مرا هر لحظه قربان است جانی
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
 چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آیا شود بهار که لبخندمان زند؟

از ما گذشت، جانب فرزندمان زند

آیا شود که بَرْش زن پیر دوره گرد

مانند کاسه های کهن بندمان زند

ما شاخه های سرکش سیبیم، عین هم

یک باغبان بیاید و پیوندمان زند

مشت جهان و اهل جهان باز باز شد

دیگر کسی نمانده که ترفندمان زند

نانی به آشکار به انبان ما نهد

زهری نهان به کاسة گُلقندمان زند

ما نشکنیم اگرچه دگرباره گردباد

بردارد و به کوه دماوندمان زند

روئین تنیم، اگرچه تهمتن به مکر زال

تیر دوسر به ساحل هلمندمان زند

سر می دهیم زمزمه های یگانه را

حتّی اگر زمانه دهان بندمان زند


مشهد 29 اسفند 1380


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *