+ - x
 » از همین شاعر
1 چند رباعی
2 زمستان کابل
3 صلح کل
4 شطرنج
5 کفران
6 بازگشت
7 شب همچنان سیاه
8 اُحُد (3)
9 پیوند
10 بازی

 » بیشتر بخوانید...
 آفتابی برآمد از اسرار
 جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را
 من چو در گور درون خفته همی فرسایم
 به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام
 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
 به پور خویش دین و دانشموز
 نرم نرمک سوی رخسارش نگر
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
 مادر مرا نبخش
 چیدمان دانه ها

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

چند رباعی از سالهای پیش


ای مردِ ستیز! بر ستیزت نازم

جنگی که نبود، بر گریزت نازم

تیری و تفنگی که نداری بر دوش

ناچار به اسپ ِ تند و تیزت نازم





گفتند این قوم را فلاخن بدهید

آتش بدهید، سنگ و آهن بدهید

من می گویم ; این همه دادید، اینک

یک پاره زمین به قدر مردن بدهید





گفتم : کشتت؟ گفت : در آن خوک چرید

گفتم : شهرت؟ گفت : زمینش بلعید

گفتم : وطنت؟ گفت : به امدادِ کسان

یا خاک سیاه بوده یا سنگ سفید





این قوم، گُل و سپیده خواهد، چه کنیم؟

صد گنج ِ به خواب دیده خواهد، چه کنیم؟

اینها همه هیچ، گر بدین طرز از ما

یک رهبرِ ناخریده خواهد چه کنیم؟





گفتی ; گُل ِ بی شماره خواهدبودن

پیراهن ِ پُرستاره خواهدبودن

این بی خبر! این پیرهن و گُل چه کنی؟

وقتی که اِزار پاره خواهدبودن





یک روز به دام ِ باغ ِ بالا دربند

یک روز به آسیای پایین خرسند

این گونه نشستیم و نشد هیچ عیان

ما را که فروخت، در چه بازار و به چند





دیگر نه امیدی به ستون است و نه بام

یعنی نه بنای پخته خواهیم و نه خام

هر کشتة این طایفه، خود خواهدداشت

یک خانة ناتمام و یک گورِ تمام





بسیار برادرانه می گفت سخن :

قسمت باید کنیم این درد و محَن

خشت از من و در کوره نهادن از تو

مرگ از تو و در گور نهادن از من





دنیایی داشت، زیر آواری ماند

عقبایی داشت، پشت دیناری ماند

با یک دل ِ تیرخورده خوش بود، آن هم

نقشی شد و بر تن سپیداری ماند





با من گفتند بچّة خوبی باش

یعنی نه پی جنگ و نه آشوبی باش

ما زنده نشینیم به تختی چوبین

تو مُرده به تابوت طلاکوبی باش


1374 1376


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *