+ - x
 » از همین شاعر
1 چند سالی شد غمش در سینه غِجک می­زند
2 دوبیتی
3 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
4 دو شاخه سیب نه؛ سنگ است حاصلِ این­باغ
5 از میان هزارتا خود من
6 تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
7 در تضادِ شهرداری­یی دلت شد خانه­ ام
8 خوشه چین
9 قرضداران
10 دم

 » بیشتر بخوانید...
 سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی
 دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
 روزی که مرا ز من ستانی
 منگنه
 چه شیطانی خرامش واژگونی
 شتر را بچه او گفت در دشت
 گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری
 ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم
 می دهد سرمه فسون نرگس شهلای ترا
 دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با تمام نا تمامی ها، تمامم کرده ای

در سر راهت علیک بی سلامم کرده ای

سینه هایت را میان دست پنهان کردی و

شاد گردیدم که شاید احترامم کرده ای

غصه‎یی، اندوه پرور، کان بدبخی مگر

کم برایم بود که نامرد نامم کرده ای؟

جز به اسماعیل، ابراهیم بودن خوب نیست؟

دیده‎ای قربانی‎ات گشتم حرامم کرده‎ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *