+ - x
 » از همین شاعر
1 هندسۀ هجر
2 حرم دام
3 به مناسبت روز زن
4 میلاد من
5 حجلۀ زمین
6 حلقۀ صبر
7 به حریم جان بیایی که ترن ترن ترانی
8 تماشا
9 معامله
10 اشتباه باور

 » بیشتر بخوانید...
 اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی
 پنهان به میان ما می گردد سلطانی
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
 الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
 ز زندان خلق را آزاد کردم
 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
 نه ز عاقلانم که ز من بگیری
 جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در جوی های تان نمی گنجد، نهنگ است این
دریا؟ نه، اقیانوس باید بود، تنگ است این
بازی؟ بلی گر کوه باشی یا دل صحرا
از شیشه ای گر، دور شو، بگریز، سنگ است این
اینجا، لباس شیر اگر داری، بیا! از توست
آهو؟ نمی آید . چرا؟ ایل پلنگ است این
دیوار شهرش سرخ و باغش سرخ و خاکش سرخ
یعنی ز خون همت و ایثار رنگ است این
در یک کلام از خود برآ باز آ درین مذهب
با گام عشق و جوهر مردی قشنگ است این


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *