+ - x
 » از همین شاعر
1 پرچو شدم
2 پدرم
3  نهاد عاطفه
4 آزادی
5 به خدا وقتی تو رفتی
6 به مناسبت روز زن
7 بیا که قصه کنیم
8 امتداد شکیبایی
9 من و تو
10 قامت غزل

 » بیشتر بخوانید...
 رو به روی تو زبانم بند می ماند عزیز!
 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
 مرا « بوسیدنی پیکر » بگویی
 گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 حافظه
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 هله ای کیا نفسی بیا
 ای جهان را دلگشا اقبال عشق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سپاه غصه ازین غمسرا کناره نرفت
خزان دوباره نرفت
به مرگ سبز بهارم کسی نظاره نرفت
خزان دوباره نرفت
نشد دمی که هما سایه ای نثار کند
مرا بهار کند
شگون زاغ بلا از لب کتاره نرفت
خزان دوباره نرفت
بهار باغ امیدم چه رنگها که نداشت
چه دانه ها که نکاشت
ولی ز بخت بد این زرد بدقواره نرفت
خزان دوباره نرفت
به ملک خستهء من شاه فصل ماتم شد
بلا شد و غم شد
به مرکب آمد و با لطف صد طیاره نرفت
خزان دوباره نرفت
ز راه گنگ نجوم آمدم نظاره کنم
شود که چاره کنم
چه طالعی که بلا از رخ ستاره نرفت
خزان دوباره نرفت
ز خود کجا بگریزم، مکان غصه منم
کجا روم ز تنم؟
دوباره گشت سر افگنده از فواره نرفت
خزان دوباره نرفت
تو انتظار بهاری و من چه نومیدم
چو شاخهء بیدم
که جز به آتشم این رنج بی شماره نرفت
خزان دوباره نرفت
پرنده های تسلی نمی کند شادم
که خشک و بربادم
ز فصل سبز امید اندکی اشاره نرفت
خزان دوباره نرفت
ردای موسم رنگین باغ امیدم
فگنده نومیدم
که تا ز پنجهء پاییز پاره پاره نرفت
خزان دوباره نرفت
ز رنگ الفت تو جام عیش گلگون شد
شکست و راعون شد
شکستگی ز دلم با هزار چاره نرفت
خزان دوباره نرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *