+ - x
 » از همین شاعر
1 تصویر بغض
2 آزادی
3 تصنیف مادر
4 قامت غزل
5 تنها بگرییم
6 تو...
7 خزان دوباره نرفت
8 اجاق سرد انزوا
9 عطش
10 در خنده های آیینه من گریه می کنم

 » بیشتر بخوانید...
 به حارسان نکوروی من خطاب کنید
 ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا؟ چرا؟
 دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور
 بت بی نقش و نگارم جز تو یار ندارم
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 به دکان نفس دارم بنا آيينه سازی را
 ساقی زان می که می چریدند
 بیست و هفتم
 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

ای آنکه به گهوارهء تن جان من استی
امید دل زار و پریشان من استی
بر هر چه نظر می فگنم نقش تو بینم
در مردمک تشنهء چشمان من استی
با جلوهء حسن تو یقینم شده کامل
ای جوهر جان مایهء ایمان من استی
من در حرم لطف تو مهمان تو استم
تو در دل حسرت زده مهمان من استی
از لطف درخشان نگاهت شدم آغاز
ای روح وفا هستی و پایان من استی
بی عشق و عبادت تن بیچاره بمیرد
تو جان من و این من و آن من استی
بر سینهء زخمم نکند مرهم کس سود
یعنی تو شفای دل سوزان من است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *