+ - x
 » از همین شاعر
1 تو...
2 ف ا ص ل ه
3 بیهوده ها
4 مشاعره
5 سریال انتقام
6 جوهر مردی
7 صدها بهار
8 دو توته سروده
9 نیم من
10 اشتباه باور

 » بیشتر بخوانید...
 دیگر این پنجره بگشای که من
 امروز که بی حساب کردم گریه
 سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
 زپیراهن تنت را گر ربایم
 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
 از انبهی ماهی دریا به نهان گشته
 کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
 مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
 نبشتست خدا گرد چهره دلدار

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

نوح عشق از قید پهنا ها رها بوده ست
من ندانستم
آسمان در کشتی این ناخدا بوده ست
من ندانستم
می روی فرسنگ ها تا می رسی در خود
تازه آغاز است
منزل اینجا انتها نی ابتدا بوده ست
من ندانستم
باده گر پیوسته خوردی می شوی معتاد
گرچه باشد تلخ
درد هم یک شکل دیگر از دوا بوده ست
من ندانستم
تیره درد جسم خود را می توان دیدن
در فروغ عشق
سایه ها پروردهء بتن ضیا بوده ست
من ندانستم
منزلش را در ضمیر جستجو دیدم
سینهء ریشم
عرش و کرسی جوهر افسانه ها بوده ست
من ندانستم
ناله کردم، ضجه کردم اوج و موجش را
با سُر و با لی
راگ جان در پرده های جسم ما بوده ست
من ندانستم
در کتاب زنده گی بسیار پالیدم
فاش شد آخر
آنکه خوابم را ورق می زد خدا بوده ست
من ندانستم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *