+ - x
 » از همین شاعر
1 به حریم جان بیایی که ترن ترن ترانی
2 دو رباعی
3 تزویر
4 قامت غزل
5 آسمان بارانیست
6 نماد ترازو
7 پدرم
8 آنکه خوابم را ورق می زد
9 تصنیف مادر
10 عاشقانه

 » بیشتر بخوانید...
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
 حرف آخر
 ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
 اندر این جمع شررها ز کجاست
 چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی
 ای خیالی که به دل می گذری
 این چنین پابند جان میدان کیست
 نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دل که الفت نزاد بیهوده ست
می که مستی نداد بیهوده ست
شک اگر شهروند دل گردد
مقدم اعتقاد بیهوده ست
دل اگر خانهء کرایی شد
عشق والا نژاد بیهوده ست
گنج اگر در زمین بود پنهاد
جستجو در چکاد بیهوده ست
* * *
در سرایی که پاسبان شد دزد
چقدر اعتماد بیهوده ست
نامه ای آمده به نابینا
دارد او گر سواد بیهوده ست
در محیطی که کر شدن مود است
گفتن انتقاد بیهوده ست
شمع روشن کنی اگر صد بار
در گذرگاه باد بیهوده ست
گر ستمگر رئیس ملت شد
عدل و انصاف و داد بیهوده ست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *