+ - x
 » از همین شاعر
1 شه بیت
2 حرم دام
3 آزادی
4 قامت غزل
5 تو...
6 آبستن غروب
7 نازنینم ! مهربانم خوب می دانم
8 پرچو شدم
9 قلزم تلاوت
10 بیهوده ها

 » بیشتر بخوانید...
 آمویه
 یک چند به کودکی باستاد شدیم
 هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی
 طوبی لمن آواه سر فاده
 کلمات
 سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
 ای در غم تو به سوز و یارب
 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
 صنما تو همچو آتش قدح مدام داری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بگذار که آواره و بدنام تو باشم
جان در طلبت داده و ناکام تو باشم
پهنای دلم از رخ تو صبح صفا شد
بی روی تو در مهلکهء شام تو باشم
سرچشمهء چشمان تو آغاز حیاتم
از زهر غم هجر تو انجام تو باشم
تو دانه به مرغ دل من ریختی ای دوست!
تا مرگ مقیم حرم دام تو باشم
آهوی دلم وحشی کهسار جنونست
رم کردهء آزاده ام و رام تو باشم
سر تا قدم از آتش دوری شده ام داغ
گر بیتو نمیرم صنما! خام تو باشم
گر پا سر پیمان محبت بگذاری
ناکام تو، ناکام تو، ناکام تو باشم


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

sakhi:

سلام دوست گرامی و محترم!
این سرورهء استادهم مانند تمام سروده هایش عالی ارزنده زیبا دلنشین و شورانگیز است حظ بردم ممنون شما




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *