+ - x
 » از همین شاعر
1 مثل یک شیشه ی پاک یکدل از دستم افتاد
2 مرد درخت
3 بر فراز بلند ترین کوه رفتم
4 خانه از سنگ بنا کن محل زلزله هاست
5 با التهاب
6 جز در تو . اسراری نمانده است
7 بگذر
8 آوازش را تکانده بود
9 از کفم خوب ترین هدیه ی دنیا برده
10 ههههههههه

 » بیشتر بخوانید...
 پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
 باغ است و بهار و سرو عالی
 عید تلخ
 ای کز تو همه جفا وفا شد
 گران جانی مکن ای یار برگو
 خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم
 آزادی
 کفران
 اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست
 ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نشسته ای سر سنگی

پاها در آب

پاینتر

لب نهاده ام برجریان خستگی رود

درکنارت دو کفش صبور

پاهایت طعم غریبی دارند.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *