+ - x
 » از همین شاعر
1 سارا بس است از همه گلهای این جهان
2 در چشمانت
3 شهری گم شده است
4 بی بازگشت
5 نشسته ای سر سنگی
6 برای نتوانستن
7 گهواره
8 بر فراز بلند ترین کوه رفتم
9 همسایه
10 بگذر

 » بیشتر بخوانید...
 بانگ برآمد ز خرابات من
 ربود عقل و دلم را جمال آن عربی
 مهمان
 معشوقه به رنگ روزگارست
 من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
 مرا حلوا هوس کردست حلوا
 رجب بیرون شد و شعبان درآمد
 عشق تو نهال حیرت آمد
 نی نی به از این باید با دوست وفا کردن
 از حلاوت ها که هست از خشم و از دشنام او

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تمام مویرگ ها از تنم ریخته اند

خودم راخوب تکانده ام

برای شمله های دور چادرت

وروی سنگ پهن کرده ام

قالیچه ای از رگهای کبودم.

می ارزد که آدم خودش را در آب بیندازد

و لبه ی تیز موجها بر پوستش هزار خط بکشند

می ارزد که دلش را در میدان بزکشی رها کند

برای تملک دختری که باخنده هایش اسپ ها سر برمیدارند

بگذار عقب مانده ام بخوانند

من ترا قلمرو بلا منازع خود می خواهم با چشمه ساران اشکهایش.

برای تماشای نیلوفران دستانت نشسته ام که با هیاهو می شکوفند

دوروبر رمه . در مه صبحگاهی

و شرمی که روستاهای قشنگ را محافظت می کند

شرمی که تمام غزلهایم را به غروب معطوف میدارد.

سرگردانم در ایلاقها

میان مادیان های پرغرور

که تب تو دارند و بوی تو.

دریا به لحن تو جاری است

و سبزه ها شب. نم را از مژگان تو آورده اند

شاید به هیات باد برگشته ای که مثاماتم این گونه شکفته اند

ودرپوستم لاله زاری بیکرانه از گذار تو در تب و تاب است.

از گردنه ها صدای چوری می آید

گرد باد های کوچکی در گشت و گذارند.

لبم را برنمیدارم

از گرمای نقش پایی که به رنگ حنا. روی سنگهای ساحل افتاده است

تمام مادیان هارا نوازش خواهم کرد

گاری ها را. بالجام ها شلاق ها خواهم سوخت

وتازنده ام گوش خواهم سپرد

به شیهه ی مادیانی که از دره های نامعلومی بلند است

به آواز نزدیک رود

وبه صدای چوری هایی که در دامنه ها

از گردبادهای کوچک به گوش می رسند.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *