+ - x
 » از همین شاعر
1 نیل را بگو...
2 پنجره ات را ببند
3 می وزد باد
4 از کفم خوب ترین هدیه ی دنیا برده
5 در چشمت گوزنی بیتاب است
6 ههههههههه
7 تنهایی در صورتم جیغ می زند
8 بگذر
9 تا کجا قصه کنم از دل رسوای خودم
10 آوازش را تکانده بود

 » بیشتر بخوانید...
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 اگر به كوچه و یا خانه ریخت خونم بود
 در دهر هر آن که نیم نانی دارد
 تا در خودم شبیه سگی میکشم دراز
 شام جدایی
 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
 غریبانه
 هر روز بامداد درآید یکی پری
 خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را
 دست من گیر ای پسر خوش نیستم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تمام مویرگ ها از تنم ریخته اند

خودم راخوب تکانده ام

برای شمله های دور چادرت

وروی سنگ پهن کرده ام

قالیچه ای از رگهای کبودم.

می ارزد که آدم خودش را در آب بیندازد

و لبه ی تیز موجها بر پوستش هزار خط بکشند

می ارزد که دلش را در میدان بزکشی رها کند

برای تملک دختری که باخنده هایش اسپ ها سر برمیدارند

بگذار عقب مانده ام بخوانند

من ترا قلمرو بلا منازع خود می خواهم با چشمه ساران اشکهایش.

برای تماشای نیلوفران دستانت نشسته ام که با هیاهو می شکوفند

دوروبر رمه . در مه صبحگاهی

و شرمی که روستاهای قشنگ را محافظت می کند

شرمی که تمام غزلهایم را به غروب معطوف میدارد.

سرگردانم در ایلاقها

میان مادیان های پرغرور

که تب تو دارند و بوی تو.

دریا به لحن تو جاری است

و سبزه ها شب. نم را از مژگان تو آورده اند

شاید به هیات باد برگشته ای که مثاماتم این گونه شکفته اند

ودرپوستم لاله زاری بیکرانه از گذار تو در تب و تاب است.

از گردنه ها صدای چوری می آید

گرد باد های کوچکی در گشت و گذارند.

لبم را برنمیدارم

از گرمای نقش پایی که به رنگ حنا. روی سنگهای ساحل افتاده است

تمام مادیان هارا نوازش خواهم کرد

گاری ها را. بالجام ها شلاق ها خواهم سوخت

وتازنده ام گوش خواهم سپرد

به شیهه ی مادیانی که از دره های نامعلومی بلند است

به آواز نزدیک رود

وبه صدای چوری هایی که در دامنه ها

از گردبادهای کوچک به گوش می رسند.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *