+ - x
 » از همین شاعر
1 زن زیبا است
2 پیرهن . ته می نشیند در تنت
3 تنهایی در صورتم جیغ می زند
4 نشسته ای سر سنگی
5 پری گمشده
6 می وزد باد
7 سنگ گور
8 ههههههههه
9  چشمه
10 جنگل

 » بیشتر بخوانید...
 ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
 به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر
 در هوایت بی قرارم روز و شب
 مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
 چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
 ز من گیر این که مردی کور چشمی
 آینه جان شده چهره تابان تو *
 فریاد ز یار خشم کرده
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 اگر کی در فرینداش یوقسا یاوز

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بستری به صبوری ناگزیر

غمناک ترین رود در من جریان دارد

به من می رسد

دردی که در اعماق کوه می جوشد

به من می پیوندند

دریاچه های طویل اندوه

مرکزغمناک نبض حیات

در من است.



من با زخم هایم نگهداشته ام

ماهیان رنگین این دریا را.



رودی، به صبوری ناگزیر

زیر گرفته ترین آسمان جهان

به بازتاب مأمورم

که دیده است به رنگ آبی رقصیدنم را

یا خیل ستاره را در غوغا، روی شاخه های شیشه یی ام

یا خورشیدی را

مواظب اعماق تاریک و سردم.



نیلوفری از آرامش تاریکم اگر سرمی کشد

برای آن است که به روشنایی متعهدم و به زیبایی

و رشته های قدیمی ماه را در چنگ دارم.



رود خانه یی هستم به رفتن ناگزیر

در جهنم دره ی تنگ و تاری

که به آتش فطری زمین

منتهی می شود.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *