+ - x
 » از همین شاعر
1 از کفم خوب ترین هدیه ی دنیا برده
2 فتح خواهم کرد آن قلب جوان را روزی
3 اجاق های ویران و خاکستر
4 یک کوچه ی باران زده...
5 از قند هم گذشته نبات و عسل شدی
6 ایستاده ام که رهگذری عاشقم کند
7 باغهای معلق بابل
8 نیل را بگو...
9 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود
10 سر بزن

 » بیشتر بخوانید...
 گر تو خواهی وطن پر از دلدار
 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 تو صبحهای بهاری پرنده گان تو ام
 ایا گم گشتگان راه و بیراه
 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
 ای ز مقدارت هزاران فخر بی مقدار را
 خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم
 وگاهی زندگی پرواز را ماند
 دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با دستان تو می گشاید

هر صبح کلکین را

آفتاب

چشم می گشایی به اطراف

و جهان نخستین اشعه خورشید را در می یابد

دست ها را می گشایی، آواز های شیرینی از عضلاتت پراکنده می شود

از کلکین

نیم تنت را نشان می دهی به جهان

و پستان های آماسیده ات خود را در بند می یابند

دست می بری به نسیم، نسیم دستت را رها نمی کند

کشف می کنی زنجیر هایی را که از از ابعاد این دخمه با جانت وصل شده اند

دست نسیم را می بوسی و رها می کنی

نسیم می رود و در دور دست، شاخه های درختانش را تکان میدهد.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *