+ - x
 » از همین شاعر
1  این چهره ی روز گار است
2 چارچوب دروازه
3 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود
4  چشمه
5 بی بازگشت
6 چادر فیروزه ای هر باربر سر کن بهار
7 آواز آبشار
8 مثل یک شیشه ی پاک یکدل از دستم افتاد
9 ایستاده ام که رهگذری عاشقم کند
10 رنگ امید

 » بیشتر بخوانید...
 می لغزد
 اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی
 گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
 ندانم نکته های علم و فن را
 چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 سیب
 رسول فجر
 دل آن باشد که آرامی ندارد
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با دستان تو می گشاید

هر صبح کلکین را

آفتاب

چشم می گشایی به اطراف

و جهان نخستین اشعه خورشید را در می یابد

دست ها را می گشایی، آواز های شیرینی از عضلاتت پراکنده می شود

از کلکین

نیم تنت را نشان می دهی به جهان

و پستان های آماسیده ات خود را در بند می یابند

دست می بری به نسیم، نسیم دستت را رها نمی کند

کشف می کنی زنجیر هایی را که از از ابعاد این دخمه با جانت وصل شده اند

دست نسیم را می بوسی و رها می کنی

نسیم می رود و در دور دست، شاخه های درختانش را تکان میدهد.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *