+ - x
 » از همین شاعر
1 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
2 ای دیده اگر کور نئی گور ببین
3 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
4 قومی متفکرند اندر ره دین
5 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
6 آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
7 گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است
8 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
9 می لعل مذابست و صراحی کان است
10 ایدل تو به اسرار معما نرسی

 » بیشتر بخوانید...
 تجدید سحرکاری ست در جلوه زار عنقا
 من و زندگی
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
 انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر
 دریاب که از روح جدا خواهی رفت
 به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام
 دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود
 بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر دست دهد ز مغز گندم نانی
وز می دو منی ز گوسفندی رانی
با لاله رخی و گوشه بستانی
عیشی بود آن نه حد هر سلطانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *