+ - x
 » از همین شاعر
1 گر باده خوری تو با خردمندان خور
2 پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
3 تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
4 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
5 ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست
6 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
7 ایدل تو به اسرار معما نرسی
8 برخیز و بیا بتا برای دل ما
9 آنانکه محیط فضل و آداب شدند
10 قومی متفکرند اندر ره دین

 » بیشتر بخوانید...
 ای دیده ز نم زبون نگشتی
 لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد
 دیوانه می رقصد
 درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
 رفتم که در این منزل بیداد بدن
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
 ای همه سرگشتگان مهمان تو
 جهان مهر و مه زناری اوست
 بازگشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر دست دهد ز مغز گندم نانی
وز می دو منی ز گوسفندی رانی
با لاله رخی و گوشه بستانی
عیشی بود آن نه حد هر سلطانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *