+ - x
 » از همین شاعر
1 هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
2 ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
3 این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
4 هر راز که اندر دل دانا باشد
5 دریاب که از روح جدا خواهی رفت
6 مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
7 از آمدنم نبود گردون را سود
8 خوش باش که پخته اند سودای تو دی
9 هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
10 جامی است که عقل آفرین میزندش

 » بیشتر بخوانید...
 اندوه
 آه
 لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
 ز آتش شهوت بر آوردم تو را
 تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
 امروز دیدم یار را ، آن رونق هر کار را
 بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده
 خزف و گهر
 دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
 حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خوش باش که پخته اند سودای تو دی
فارغ شده اند از تمنای تو دی
قصه چه کنم که به تقاضای تو دی
دادند قرار کار فردای تو دی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *