+ - x
 » از همین شاعر
1 گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است
2 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
3 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
4 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
5 می لعل مذابست و صراحی کان است
6 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
7 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
8 یک جرعه می ز ملک کاووس به است
9 من بی می ناب زیستن نتوانم
10 یک روز ز بند عالم آزاد نیم

 » بیشتر بخوانید...
 از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره ای
 فلك نه همسری دارد نه هم كف
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 نه آن شیرم که با دشمن برآیم
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 هزار بار کشیده ست عشق کافرخو
 آن شکرپاسخ نباتم می دهد
 تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
 من بیخود و تو بیخود ما را کی برد خانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر شاخ امید اگر بری یافتمی
هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود
ای کاش سوی عدم دری یافتمی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *