+ - x
 » از همین شاعر
1 ای دوست حقیقت شنواز من سخنی
2 هر ذره که در خاک زمینی بوده است
3 از هر چه بجر می است کوتاهی به
4 گویند کسان بهشت با حور خوش است
5 گاویست در آسمان و نامش پروین
6 در پرده اسرار کسی را ره نیست
7 یک روز ز بند عالم آزاد نیم
8 ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است
9 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
10 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت

 » بیشتر بخوانید...
 از مرز انزوا
 هیچ چوچه سگی چرا با كفشهای من شوخی نمی كند
 ناگهان اندردویدم پیش وی
 بی دل شده ام بهر دل تو
 زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
 از پگه ای یار زان عقار سمایی
 خسته
 به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
 جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
 ای دوست شکر خوشتر یا آنکه شکر سازد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر شاخ امید اگر بری یافتمی
هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود
ای کاش سوی عدم دری یافتمی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *