+ - x
 » از همین شاعر
1 حیی که بقدرت سر و رو می سازد
2 نتوان دل شاد را به غم فرسودن
3 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
4 چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
5 ای دیده اگر کور نئی گور ببین
6 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
7 گویند مرا که دوزخی باشد مست
8 جامی است که عقل آفرین میزندش
9 دارنده چو ترکیب طبایع آراست
10 این اهل قبور خاک گشتند و غبار

 » بیشتر بخوانید...
 سمفونی تاریک
 رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند
 با یاد چشمهای تو
 دگرباره چو مه کردیم خرمن
 حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 روی من از روی تو دارد صد روشنی
 خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دوست حقیقت شنواز من سخنی
با باده لعل باش و با سیم تنی
کانکس که جهان کرد فراغت دارد
از سبلت چون تویی و ریش چو منی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *