+ - x
 » از همین شاعر
1 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
2 در خواب بدم مرا خردمندی گفت
3 چندان که نگاه می کنم هر سویی
4 این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
5 حیی که بقدرت سر و رو می سازد
6 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
7 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
8 در کارگه کوزه گری رفتم دوش
9 بر من قلم قضا چو بی من رانند
10 ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است

 » بیشتر بخوانید...
 بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی
 هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
 دل آمد و دی به گوش جان گفت
 مجوی شادی چون در غمست میل نگار
 زخاک درگهء ما يافت اعتبار فلک
 بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیم
 این کیست چنین مست ز خمار رسیده
 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
  نشود فاش کسی
 نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دوست حقیقت شنواز من سخنی
با باده لعل باش و با سیم تنی
کانکس که جهان کرد فراغت دارد
از سبلت چون تویی و ریش چو منی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *