+ - x
 » از همین شاعر
1 مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
2 چون حاصل آدمی در این شورستان
3 از هر چه بجر می است کوتاهی به
4 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
5 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
6 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
7 تا چند زنم بروی دریاها خشت
8 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
9 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
10 گویند مرا که دوزخی باشد مست

 » بیشتر بخوانید...
 چهارم
 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
 طفل یتیم
 هلا ساقی بیا ساغر مرا ده
 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
 باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 بیخود شده ام لیکن بیخودتر از این خواهم
 نتوان دل شاد را به غم فرسودن
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دوست حقیقت شنواز من سخنی
با باده لعل باش و با سیم تنی
کانکس که جهان کرد فراغت دارد
از سبلت چون تویی و ریش چو منی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *