+ - x
 » از همین شاعر
1 هر یک چندی یکی برآید که منم
2 این قافله عمر عجب میگذرد
3 چون حاصل آدمی در این شورستان
4 هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
5 تا راه قلندری نپویی نشود
6 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
7 ای آمده از عالم روحانی تفت
8 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
9 از تن چو برفت جان پاک من و تو
10 این کهنه رباط را که عالم نام است

 » بیشتر بخوانید...
 هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی
 عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری
 برای نتوانستن
 تیمسار
 شور نوا
 باز گردد عاقبت این در بلی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
وز هرچه نه می طریق بیرون شو به
در دست به از تخت فریدون صد بار
خشت سر خم ز ملک کیخسرو به


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *