+ - x
 » از همین شاعر
1 خانه متروک
2 پاییز
3 ای ستاره ها
4 انتقام
5 صبر سنگ
6 شراب و خون
7 عصیان خدایی
8 صدایی در شب
9 از یاد رفته
10 آیینه شکسته

 » بیشتر بخوانید...
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 چون نمایی آن رخ گلرنگ را
 از آن غم ها دل ما دردمند است
 آن کس که به دست جام دارد
 آمد رمضان و عید با ماست
 ای شعشعه نور فلق در قبه مینای تو
 سوگیانه
 ز عشق تو نهانم آشکارست
 ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
 گهی جویندهٔ حسن غریبی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *