+ - x
 » از همین شاعر
1 مهتاب به نور دامن شب بشکافت
2 خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
3 یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
4 قرآن که مهین کلام خوانند آن را
5 آنانکه محیط فضل و آداب شدند
6 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
7 جامی است که عقل آفرین میزندش
8 ایدل چو زمانه می کند غمناکت
9 بر مفرش خاک خفتگان می بینم
10 ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است

 » بیشتر بخوانید...
 زندگی ارزد به تن
 علمای عزیز
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما
 الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
 شب که جهان است پر از لولیان
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
 مشو نخچیر ابلیسان این عصر
 گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نتوان دل شاد را به غم فرسودن
وقت خوش خود بسنگ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن
می باید و معشوق و به کام آسودن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *