+ - x
 » از همین شاعر
1 بر شاخ امید اگر بری یافتمی
2 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
3 از تن چو برفت جان پاک من و تو
4 عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
5 گر باده خوری تو با خردمندان خور
6 ای دیده اگر کور نئی گور ببین
7 فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
8 بر پشت من از زمانه تو میاید
9 یاران موافق همه از دست شدند
10 چون بلبل مست راه در بستان یافت

 » بیشتر بخوانید...
 چه نشستی دور چون بیگانگان
 چشم براه
 بیدار کنید مستیان را
 از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
 هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
 گفتم مکن چنین ها ای جان چنین نباشد
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگر بار بیا
 آرام تر بگذر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نتوان دل شاد را به غم فرسودن
وقت خوش خود بسنگ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن
می باید و معشوق و به کام آسودن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *