+ - x
 » از همین شاعر
1 گرچه غم و رنج من درازی دارد
2 چون حاصل آدمی در این شورستان
3 آن را که به صحرای علل تاخته اند
4 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
5 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
6 بر شاخ امید اگر بری یافتمی
7 عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
8 از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
9 یک جرعه می ز ملک کاووس به است
10 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار

 » بیشتر بخوانید...
 چشمان تاریک
 یارب به کسانی که جگر سوخته اند
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
 چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست
 آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
 از اضغاث احلام یک ملاّ
 دوبیتی
 از آمدنم نبود گردون را سود
 آمد بهار خرم و رحمت نثار شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *