+ - x
 » از همین شاعر
1 گر دست دهد ز مغز گندم نانی
2 گویند بهشت و حور و کوثر باشد
3 هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
4 یک جام شراب صد دل و دین ارزد
5 از بودنی ایدوست چه داری تیمار
6 اکنون که گل سعادتت پربار است
7 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
8 این اهل قبور خاک گشتند و غبار
9 ایدل چو زمانه می کند غمناکت
10 این کهنه رباط را که عالم نام است

 » بیشتر بخوانید...
 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
 بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
 پگاه
 بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
 هزار جهد بکردم که یار من باشی
 گر یار لطیف و باوفایی
 کسی که غیر این سوداش نبود
 تردید
 امشب از چشم و مغز خواب گریخت
 بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است
کالوده و پالوده هر خس بودن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *