+ - x
 » از همین شاعر
1 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
2 رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
3 افسوس که نامه جوانی طی شد
4 ای دل غم این جهان فرسوده مخور
5 این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
6 چون بلبل مست راه در بستان یافت
7 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
8 ایدل تو به اسرار معما نرسی
9 ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر
10 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت

 » بیشتر بخوانید...
 نه هرکس خود گرد هم خودگداز است
 گر نه شکار غم دلدارمی
 چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
 دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
 یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین
 مرغ خانه با هما پر وا مکن
 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 برگ خزانی دل من زرد گشته است
 جمجمه های پوسیده نیاکان

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامده ست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *