+ - x
 » از همین شاعر
1 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
2 گویند بهشت و حورعین خواهد بود
3 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
4 هر راز که اندر دل دانا باشد
5 هرگز دل من ز علم محروم نشد
6 یاران موافق همه از دست شدند
7 یک قطره آب بود با دریا شد
8 آن لعل در آبگینه ساده بیار
9 افلاک که جز غم نفزایند دگر
10 ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر

 » بیشتر بخوانید...
 به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک
 بیخ سوزان
 مآل کار نقصانهاست هر صاحب کمالی را
 یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 تن کهنه قصر بلخم
 ساز من ساز مست آهنگ است
 یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دشمن به غلط گفت من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *