+ - x
 » از همین شاعر
1 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
2 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
3 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
4 تا راه قلندری نپویی نشود
5 چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
6 هر راز که اندر دل دانا باشد
7 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
8 پیری دیدم به خانهٔ خماری
9 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
10 نتوان دل شاد را به غم فرسودن

 » بیشتر بخوانید...
 به دغل کی بگزیند دل یارم یاری
 گر نه شکار غم دلدارمی
 عمر مارا سرعت نور است و روز و شاممان
 توسن سرشت
 حریف ضرب او مرد تمام است
 رنگه هویت خود باخته اند
 پوستین چپه
 می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام
 چند بارد غم دنیا به تن تنهایی
 آمد بهار خرم و رحمت نثار شد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دشمن به غلط گفت من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *