+ - x
 » از همین شاعر
1 افلاک که جز غم نفزایند دگر
2 تا چند زنم بروی دریاها خشت
3 می خور که فلک بهر هلاک من و تو
4 تا راه قلندری نپویی نشود
5 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
6 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
7 گر آمدنم بخود بدی نامدمی
8 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
9 اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
10 هم دانه امید به خرمن ماند

 » بیشتر بخوانید...
 سلام حق
 جیغ هایت بنفس می پیچد گوش هایم درازتر شده اند
 این عشق جمله عاقل و بیدار می کشد
 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
 یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید
 بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
 دیدن روی تو هم از بامداد
 حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندر او حیرانیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *