+ - x
 » از همین شاعر
1 از آمدن بهار و از رفتن دی
2 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
3 این اهل قبور خاک گشتند و غبار
4 در دهر هر آن که نیم نانی دارد
5 هر ذره که در خاک زمینی بوده است
6 ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است
7 از هر چه بجر می است کوتاهی به
8 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
9 آن لعل در آبگینه ساده بیار
10 تا راه قلندری نپویی نشود

 » بیشتر بخوانید...
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
 صدها بهار
 گرصبای عشق در پیراهنم افتاه ای
 امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
 گر چه اندر فغان و نالیدن
 نه ز عاقلانم که ز من بگیری
 هر لحظه یکی صورت می بینی و زادن نی
 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
 جانا بیار باده که ایام می رود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ایام زمانه از کسی دارد ننگ
کو در غم ایام نشیند دلتنگ
می خور تو در آبگینه با ناله چنگ
زان پیش که آبگینه آید بر سنگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *