+ - x
 » از همین شاعر
1 آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
2 اکنون که گل سعادتت پربار است
3 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
4 رفتم که در این منزل بیداد بدن
5 در دایره سپهر ناپیدا غور
6 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
7 تا راه قلندری نپویی نشود
8 آن را که به صحرای علل تاخته اند
9 چندان که نگاه می کنم هر سویی
10 تا چند زنم بروی دریاها خشت

 » بیشتر بخوانید...
 ای دریغا در این خانه دمی بگشودی
 اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر
 ایا یاری که در تو ناپدیدم
 هنربند
 به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
 در این خانه کژی ای دل گهی راست
 ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
 به آب روشن می عارفی طهارت کرد
 کجا شد عهد و پیمانی که می کردی نمی گویی
 خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین میزندش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *