+ - x
 » از همین شاعر
1 هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
2 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
3 برخیز و بیا بتا برای دل ما
4 برخیزم و عزم باده ناب کنم
5 دریاب که از روح جدا خواهی رفت
6 از کوزه گری کوزه خریدم باری
7 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
8 این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
9 در دایره سپهر ناپیدا غور
10 رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین

 » بیشتر بخوانید...
 يارب اين موج است يا جوش خم لبريز ما؟
 دستی که گاه خنده بآن خال می بری
 من و تو دوش شب بیدار بودیم
 تو هر جزو جهان را بر گذر بین
 سرود مردی که تنها راه می رود
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود
 شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
 چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را
 فریاد بی آوا
 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
و آن گل بزبان حال با او می گفت
من همچو تو بوده ام مرا نیکودار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *