+ - x
 » از همین شاعر
1 بر مفرش خاک خفتگان می بینم
2 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
3 خیام اگر ز باده مستی خوش باش
4 یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
5 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
6 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
7 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
8 چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
9 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
10 مهتاب به نور دامن شب بشکافت

 » بیشتر بخوانید...
 گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
 ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
 معده را پر کرده ای دوش از خمیر و از فطیر
 بی پناه بادبان
 همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی
 خنک نسیم معنبر شمامه ای دلخواه
 مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 تنت زین جهان است و دل زان جهان
 شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۴

ای دل غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نئی غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

حمید :

بسیار زیبا




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *