+ - x
 » از همین شاعر
1 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
2 قرآن که مهین کلام خوانند آن را
3 اجرام که ساکنان این ایوانند
4 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
5 آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
6 جامی است که عقل آفرین میزندش
7 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
8 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
9 ایدل چو زمانه می کند غمناکت
10 یک چند به کودکی باستاد شدیم

 » بیشتر بخوانید...
 بخش دوازدهم
 ز کجا آمده ای می دانی
 پیری دیدم به خانهٔ خماری
 حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 تا به شب ای عارف شیرین نوا
 غدرالعشق فزلت
 آن را که به صحرای علل تاخته اند
 مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند
 نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۴

ای دل غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نئی غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

حمید :

بسیار زیبا




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *