+ - x
 » از همین شاعر
1 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
2 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
3 خورشید به گل نهفت می نتوانم
4 حیی که بقدرت سر و رو می سازد
5 فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
6 هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
7 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
8 قرآن که مهین کلام خوانند آن را
9 آنها که کهن شدند و اینها که نوند
10 ای دوست حقیقت شنواز من سخنی

 » بیشتر بخوانید...
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 ترا از آستان خود براندند
 میر خرابات تویی ای نگار
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 به عجزی که داری قوی کن میان را
 میان ما درآ ما عاشقانیم
 می زنم حلقه در هر خانه ای
 قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از بودنی ایدوست چه داری تیمار
وزفکرت بیهوده دل و جان افکار
خرم بزی و جهان بشادی گذران
تدبیر نه با تو کرده اند اول کار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *