+ - x
 » از همین شاعر
1 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
2 یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
3 در کارگه کوزه گری رفتم دوش
4 از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
5 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
6 گر آمدنم بخود بدی نامدمی
7 اکنون که گل سعادتت پربار است
8 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
9 می نوش که عمر جاودانی اینست
10 این قافله عمر عجب میگذرد

 » بیشتر بخوانید...
 دری و فارسی
 تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را
 عشق چیست؟
 گاهی بر جنازۀ دختر جوانی می گریم
 در خانه نشسته بت عیار کی دارد؟
 ای دوست خدا حافظ
 ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
 نسیم الصبح جد بابتشار
 بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک قطره آب بود با دریا شد
یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *