+ - x
 » از همین شاعر
1 چون عهده نمی شود کسی فردا را
2 از بودنی ایدوست چه داری تیمار
3 تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
4 در کارگه کوزه گری کردم رای
5 می لعل مذابست و صراحی کان است
6 گاویست در آسمان و نامش پروین
7 بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
8 در کارگه کوزه گری رفتم دوش
9 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
10 افسوس که نامه جوانی طی شد

 » بیشتر بخوانید...
 بوی آن خوب ختن می آیدم
 گر دست دهد خاک کف پای نگارم
 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
 دل در غم عشق تو برومند بود
 تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
 به جان تو پس گردن نخاری
 چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد
 اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک قطره آب بود با دریا شد
یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *