+ - x
 » از همین شاعر
1 هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
2 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
3 گر باده خوری تو با خردمندان خور
4 گویند کسان بهشت با حور خوش است
5 خیام اگر ز باده مستی خوش باش
6 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
7 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
8 آن را که به صحرای علل تاخته اند
9 مائیم که اصل شادی و کان غمیم
10 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد

 » بیشتر بخوانید...
 حال خونین دلان که گوید باز
 سیر گشتم ز نازهای خسان
 پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
 دلم از شيوه های يار تنگ است
 طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
 مستان می ما را هم ساقی ما باید
 آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن
 پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یكیست
 قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای
 سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هم دانه امید به خرمن ماند
هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از درمی تا بجوی
با دوست بخور گر نه بدشمن ماند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *