+ - x
 » از همین شاعر
1 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
2 چون بلبل مست راه در بستان یافت
3 ز آن می که حیات جاودانیست بخور
4 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
5 آن لعل در آبگینه ساده بیار
6 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
7 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
8 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
9 عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
10 اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

 » بیشتر بخوانید...
 هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
 دیوانه می رقصد
 وصال ما وصال اندر فراق است
 وداع
 به دل گفتم فراموشت کند، از یاد دل رفتم
 ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانه ای
 سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من
 آرام تر بگذر
 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
 ای دریغا در این خانه دمی بگشودی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هم دانه امید به خرمن ماند
هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از درمی تا بجوی
با دوست بخور گر نه بدشمن ماند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *