+ - x
 » از همین شاعر
1 خوش باش که پخته اند سودای تو دی
2 گویند کسان بهشت با حور خوش است
3 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
4 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
5 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
6 مهتاب به نور دامن شب بشکافت
7 گویند بهشت و حور و کوثر باشد
8 قرآن که مهین کلام خوانند آن را
9 گر کار فلک به عدل سنجیده بدی
10 من بی می ناب زیستن نتوانم

 » بیشتر بخوانید...
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 جنازه های متحرک
 ایا مربی جان از صداع جان چونی
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
 قصهء دلکش نگار بگو
 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
 بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
 وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
بالای بنفشه در چمن خم گیرد
انصاف مرا ز غنچه خوش می آید
کو دامن خویشتن فراهم گیرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *