+ - x
 » از همین شاعر
1 این کهنه رباط را که عالم نام است
2 با سرو قدی تازه تر از خرمن گل
3 آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
4 یک قطره آب بود با دریا شد
5 ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
6 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
7 ای دیده اگر کور نئی گور ببین
8 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
9 هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
10 ای آمده از عالم روحانی تفت

 » بیشتر بخوانید...
 بهشتی بهر پاکان حرم هست
 تا یک نگه بینم ترا یک عمرت ارمان میکنم
 از آن غم ها دل ما دردمند است
 نی دیده هر دلی را دیدار می نماید
 ز هر چیزی ملول است آن فضولی
 تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
 شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند
 گویند مرا که دوزخی باشد مست
 ز سوز شوق دل من همی زند عللا
 هرقدر طرب رو داد داغ و دردم افزون شد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیایی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *