+ - x
 » از همین شاعر
1 آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
2 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
3 از آمدنم نبود گردون را سود
4 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
5 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
6 بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
7 آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
8 امروز ترا دسترس فردا نیست
9 این اهل قبور خاک گشتند و غبار
10 از تن چو برفت جان پاک من و تو

 » بیشتر بخوانید...
 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
 می دان که زمانه نقش سوداست
 خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن
 چنان گشتم ز مستی و خرابی
 چیست با عشق آشنا بودن
 باده ی عرفان
 شکر خدا
 رازی میان سینه ء من خار گشته است
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سودای جهان
عمرست چنان کش گذرانی گذرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *