+ - x
 » از همین شاعر
1 بر پشت من از زمانه تو میاید
2 ایدل تو به اسرار معما نرسی
3 در پرده اسرار کسی را ره نیست
4 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
5 هر راز که اندر دل دانا باشد
6 آنها که کهن شدند و اینها که نوند
7 از آمدن و رفتن ما سودی کو
8 تا چند زنم بروی دریاها خشت
9 جامی است که عقل آفرین میزندش
10 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند

 » بیشتر بخوانید...
 خوش بود فرش تن نور دیده
 گر یک سر موی از رخ تو روی نماید
 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
 امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
 واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود
 ای دل رفته ز جا بازمیا
 مشکن دل مرد مشتری را
 روز باران است و ما جو می کنیم
 کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این
 چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کم کن طمع از جهان و می زی خرسند
از نیک و بد زمانه بگسل پیوند
می در کف و زلف دلبری گیر که زود
هم بگذرد و نماند این روزی چند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *