+ - x
 » از همین شاعر
1 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
2 دارنده چو ترکیب طبایع آراست
3 برخیزم و عزم باده ناب کنم
4 در پرده اسرار کسی را ره نیست
5 بر مفرش خاک خفتگان می بینم
6 در خواب بدم مرا خردمندی گفت
7 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
8 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
9 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
10 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت

 » بیشتر بخوانید...
 حال ما بی آن مه زیبا مپرس
 احساس
 کی با ما؟
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 تنهایی در صورتم جیغ می زند
 ای صوفیان عشق بدرید خرقه ها
 برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای
 تقلا در تهی
 حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
فرمای که تا باده گلگون آرند
تو زر نئی ای غافل نادان که ترا
در خاک نهند و باز بیرون آرند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *