+ - x
 » از همین شاعر
1 در کارگه کوزه گری رفتم دوش
2 در گوش دلم گفت فلک پنهانی
3 بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
4 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
5 هر یک چندی یکی برآید که منم
6 می لعل مذابست و صراحی کان است
7 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
8 هم دانه امید به خرمن ماند
9 آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
10 ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است

 » بیشتر بخوانید...
 از آنسوی هستی
 لامپ ها دنیای مرا روشن نمی توانند
 دام مهرویان
 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری
 ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
 عابر، پتو بپوش زمستان هنوز هست
 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
 و بیاد من و تو

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گلزار همی شوید گرد
بلبل به زبان حال خود با گل زرد
فریاد همی کند که می باید خورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *