+ - x
 » از همین شاعر
1 برخیزم و عزم باده ناب کنم
2 هرگز دل من ز علم محروم نشد
3 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
4 چندان که نگاه می کنم هر سویی
5 برخیز و مخور غم جهان گذران
6 دارنده چو ترکیب طبایع آراست
7 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
8 در دهر چو آواز گل تازه دهند
9 می خوردن و شاد بودن آیین منست
10 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت

 » بیشتر بخوانید...
 گر در آب و گر در آتش می روی
 نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم
 ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست
 جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو
 من پار بخورده ام شرابی
 ماجرای این و آن
 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 ای نوش کرده نیش را ، بی خویش کن با خویش را
 آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

حیی که بقدرت سر و رو می سازد
همواره هم او کار عدو می سازد
گویند قرابه گر مسلمان نبود
او را تو چه گویی که کدو می سازد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *