+ - x
 » از همین شاعر
1 آن را که به صحرای علل تاخته اند
2 گرچه غم و رنج من درازی دارد
3 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
4 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
5 با سرو قدی تازه تر از خرمن گل
6 آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
7 هر راز که اندر دل دانا باشد
8 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
9 یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
10 در خواب بدم مرا خردمندی گفت

 » بیشتر بخوانید...
 ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
 نیشکر باید که بندد پیش آن لب ها کمر
 نی نی به از این باید با دوست وفا کردن
 یا من بنا قصر الکمال مشیدا
 خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
 بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده
 رانده
 من پری زاده ام و خواب ندانم که کجاست
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
 در جاده ها رها كن حالا مسافرت را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
وز دست اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران دنیا چون شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *